تبليغاتX
نفس دردونه

نفس دردونه

دیدنیهای نفس

سلامی دوباره

سلام من بعد از یک ماه برگشتم تا خاطراتم و توی وبلاگم بنویسم.

اخه این مدت مریض بودم .بابا مصی و مامی هم حال نداشتن بنویسن

حالا خدارو شکر خوب شدم و دوباره از خاطرات وشیرین کاریام مینویسم.

من رفتم تو 6 ماه و کلی کارای جدید یاد گرفتم مثل: خندیدن با صدا و

چرخیدن به دو طرف و صداهای جور واجور در اوردن .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 18:10  توسط نفس و مامان و بابا  | 

(روز پدر)

سلام من دوباره با یه خاطره به یاد موندنی دیگه اومدم .

امروز از صبح مامی میگفت که دو روزه دیگه روز پدره و بابا مصی اولین

سالی که همچین روزی رو داره واسه همین باید ما دوتا خوشهالش کنیم.

عصری با مامی و مصی و "کالسکم" رفتیم براش یه کالج پرتقالی قشنگ

خریدیم.من خیلی خسته شدم چون بابا مشگل پسنده ولی کالسکه سواری

کلی کیف داد.                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:40  توسط نفس و مامان و بابا  | 

(دندونی)

چند روزه که لثه هام میخاره و دوست دارم همه چی رو بکنم تو دهنم!!!

اخه مامانم میگه کم کم میخوام دندون در بیارم.

واسه همینم با زبونم لبامو میخورم و از خودم صدا در میارم .

تو یکی از این روزا که  از خواب پاشودم یه چیز سفت و بی مزه بهم دادن

میگن اسمش دندونیه؟؟؟  من و دندونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 0:2  توسط نفس و مامان و بابا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 0:16  توسط نفس و مامان و بابا  | 

بابا مصی کلی زحمت کشید تا همه بتونن

عکسمو ببینن و کیفشو ببرن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 0:4  توسط نفس و مامان و بابا  | 

موتور:

صبح ساعت۹ بابا مصی داشت میرفت بازار(همونجای که میره پول برام در بیاره *اخه هروز منو بیدار میکنه 

میگه دخترکم دارم میرم برات پول دربیارم * من که نمیدونم  ولی هونجا دیگه)

مامی گفت مارم ببر خونی مامانی اینا

بابا گفت حال ندارم ماشین بیارم  باید با موتور بیای

مامی تلفکی گفت باشه .خلاصه رفتیم تو پارکینگ دیدم بابا با اون(موتور) اومد تا روشن شد

من ترسیدم تازشم یه عالمه دود میکرد ماسوار شدیم و رفتیم

من تا اونجا صدام در نیومد ولی کلی کیف داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 1:20  توسط نفس و مامان و بابا  | 

تبلود:

۸۹/۳/۲۴ ینی دیشب نه پریشب تبلود مامی بود.

بابا مصی عصری ۱دونه کیک شوکولاتی خوشمزه با ۱دونه کادو از طرفه(دره گوشم گفت)۲تامون

خریده بود.

شبم پروین جون و بابا جون محسن و عمه مهسا و بابی اکبر مامانی و دایی مممعلی اومدن .

به من که خیلی خوش گذشت چون همش تو بقل بودم

ولی از کیکشون به من ندادن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:43  توسط نفس و مامان و بابا  | 

سلام امشب وبلاگم افتتاح شد .

مامی و مصی بهم قول دادن تا وقتی که خودم بتونم بنویسم هرچی خاطره و شیرین کاری دارم اینجا 

برام بنویسن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 23:28  توسط نفس و مامان و بابا  |